|
|
|
||||
|
آه ! سرشارم از مصدر آسودن
دمادم دوبیتی فهمیدن و سرودن شاید سرمشق بعدی من اینست هیچ نخواستن و تنها درپی تو بودن
*************
زندگی را می شوم تا هر چه هست راه را می روم با هر که هست مگر تا مرگ چقدر باقیست ؟ یا جز خودم چه کس راهیست
+
نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
های روزها روزها
وای شب ها شب ها سال ها فرصت بودنم بودید کج مسیر سفرم بودید هرگز آنطور که باید نبودم آن مسافر که نور پاید نبودم همیشه سردرگم گیج و حیران میان آسمان و زمین آویزان آمدم تا بی صدا درد مردم بشنوم پایه های غربت و اندوهشان را بشکنم بر شانه لرزانشان دستی گذارم به جای نیست هاشان هستی گذارم بی هوا خنده ام افتاد و شکست اخم تلخ خستگی جایش نشست
خدایا خسته ام آرام جانی بفرست ور نه مرحمتی کن نقطه پایانی بفرست!
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این روزها را مچاله خواهم کرد
مثل تمام مشق های بی ثمر و دفترم را پاک خواهم کرد از اینهمه شعر های ناموزون وقتی قافیه ها همخوان نیست باید قالبها را شکست و بی وزنی را تجربه کرد در سپیدی بین دو خط !
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پرپر ِ خونین ِقلبم ،گلریزحضورِ دوست که هر نفسم ،دوان دوان به سوی اوست ******************* من حال ِ تو را شبانه از باد پرسیدم و نگاه ِ سردت را خیره درماه دیدم
زر رشتهء وفا به ضریح ِ"قدر" بستم به امیدِ شفای دلم بَست نشستم هزار شاخهء مهر به سوی تو رویاندم با نفس های ِ دعا، فاصله را سوزاندم شاید میان خواب درآوری از چاهم "صبح" تعبیرش کنی ،بیاوری در راهم
بیست وسوم ماه رمضان
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمی دانم کدام الهام
تبر شد به دستِ دل که اینگونه با یقین بت ِ غرور می شکنم من از خود رستگار شدم و حالا مشرّفم ، به آئین ِعشق
+
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زندگی تنها راه ماست برای رسیدن به وجود پاکی که خدایش نامیدیم پس زندگی را مقدس بشماریم گرچه هیچ یادی از نقطه آغاز وهیچ تصوری از نقطه پایان نداریم ، اما همه این راه را طی می کنیم ،با خستگی ،با هراس از گمراهی والبته با امید دیدن ودرک آن وجود پاک
در خم تنگ گذر / غبار آلود و خشک / آخر طاقت روز در تب سرخ غروب / ناله ای بود که در زوزه ء باد / بر در بسته به هر سو /تن درمانده و لرزان می کوفت / برخاسته از فهمی رنجور / جامانده ء فریاد درون / موجی که بر ساحل جان پی در پی /می تاخت و بود حاصل آن فرسایش / گله می کرد ز سنگینی بار / بر پشت شکسته به آوار سکون /می گفت به آه و می خواند به سوز : «روز آخر شد و تاریکی هم از راه رسید /نیست امید رسیدنم به آن منزل امن / همه وهم بود آیا نوید آن گنج سپید /که رساند ما را تلالو ءش تا ته راه ؟ » به جایی نرسید افکارش / باز همان لکنت نحس ،گره انداخت بر آن رشتهء زر
+
نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تنش سردِه
سرم دردِه خونه ، اتاق شلوغه می گم چرته دروغه! قبلا ً دیدم از این خوابا پاشو دیگه ،پاشو بابا! همه مشکی خم ِ شیون یه دسته زن همه بیوَن ؟! ةو دست ِ باد پر از خاک ِ ةر ِ چشمای ِ نمناک ِ دلم می پاشه رو تابوت یه سنگ ِ قبر مثه یاقوت ةمام ِ من شده ناله نگام مونده تو یه چاله اینجا کجاست ،کی می دونه؟ یه دروازَست، یا زندونه؟ ************ میگن بس کن شب ِ هفت ِ اون نمی یاد دیگه رفتِ
آن روز که باز میگشتم چشم ِ فلک خون بود گفتم که: «نیلگونم نترس ! تقدیر ِ من اینست آب می شوم ،می روم اما باز. . . می آیم گم شدن در کار هستی نیست ،سرد و ناشکیب بودم آری برفی که نمی خواست رد ِ چرخ های ِ زمان گِلش کند از من اگر هیچ نماند اِنگار کن سلامی شده ام که پنهانست در پس ِ تصمیم ِ بهار!
+
نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سُر می خورد زندگی بر دنده های ساعت و تیک تیک رنده می شود دقیقه ها، ثانیه ها ببین چطور عقربه ها آینده را می سایند و مورچه وار تل انبار می کنند در ذهن هستی لانه ای که ویران نمی شود حتی به تند باد مرگ !
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تو را می خوانم ای . . .
در هر نگاه که خفته ای بیدار شو و در هر دلی که زنده به گور شده ای برخیز معنا به حضورت محتاج است تاریکی ما را بلعید ،محو کرد شعله بکش و ببین که از تمام آدم تنها سستی ایمانش باقیست و تو را می خواند ای عشق!
«شبهای قدر» را قدر بدانیم
+
نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بالاخره ترک خوردند این روزهای خشک
بارانی نبارید اما اکنون جاریست بسویم از میان ترک ها آوای روشن وزلال هستی که می شوید نرم و آهسته شن های رسوب کرده "من " را حال دوباره شناورم در موسیقی آفتاب و دریا و یقین دارم غرق شدن عین نجات است!
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||